غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

413

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

حسن حسب الفرموده بتقديم رسانيده بعد از چندگاه پسر بزرگتر ناصر الحق كه مكنى و موسوم به ابو الحسن احمد و ملقب به صاحب الجيش بود از پدر درخواست نمود كه سيد حسن را طلب دارد و زمام امور ولايت جرجان را به دو سپارد و ناصر الحق برحسب مدعاء پسر حكم فرموده ابو الحسين كس بجيلان فرستاد تا سيد حسن را بمازندران آورد و دختر خود را با وى عقد نموده منشور حكومت جرجان بنام نامى او از پدر بستد و سيد حسن بجرجان شتافته بر مسند ايالت نشست و بعد از آن ناصر الحق دامن از امر سلطنت درچيده پسر خود ابو الحسين احمد را وليعهد گردانيد و بنفس نفيس روى بمحراب‌گاه طاعت و عبادت آورد در آن اثنا بعضى از تركان در گرگان با سيد حسن ياغى شدند و آن جناب از مقاومت عاجز گشته بجيلان مراجعت كرد و ناصر الحق فى سنهء اربع و ثلث مائه وفات يافته ابو الحسين كس بجيلان فرستاد و سيد حسن را بآمل طلبيده تاج سلطنت بر سرش نهاد ذكر استيلاء سيد حسن بن قاسم بر طبرستان و بيان حكومت شهريار بن جمشيد و كشته شدن هروسندان نسب سيد حسن بن قاسم به امام حسن عليه السّلام مىپيوست برينموجب كه حسن بن قاسم بن حسن بن على بن عبد الرحمن بن الشجرى بن قاسم بن حسن بن زيد بن الامام حسن بن امير المؤمنين عليهم السلام و آن جناب در ميان مردم گيلان و طبرستان مشهور است بداعى صغير و داعى صغير بعد از فوت ناصر كبير فى سنهء اربع و ثلث مائه بموجب استدعاء ابو الحسين احمد صاحب الجيوش از گيلان بآمل شتافت و ابو الحسين زمام امور ملك و مال را در قبضهء اختيار او نهاد و خود عزلت گزيد اما پسر صغير ناصر كبير ابو القاسم جعفر برين معنى انكار نموده برى رفت و از حاكم آن ديار محمد بن صعلوك لشكرى ستانده روى بمازندران نهاد و داعى صغير از وى انهزام يافته بگيلان شتافت و در آن ولايت سپاهى از گيلان و ديلم فراهم آورده نوبت ديگر متوجه آمل شد و درين كرت انهزام به طرف ابو القاسم افتاده عوض سيد حسن بجيلان خراميد و سيد حسن در آمل متمكن گشته اسپهبد شهريار كه ملك الجبال بود با او صلح نمود و بعد از آن ميان ابو الحسين احمد و داعى صغير مخالفت اتفاق افتاد و ابو الحسين بگيلان رفته ببرادر پيوست و هردو برادر باتفاق يكديگر قاصد آمل شدند و از جانب خراسان نيز سپاهى عازم طبرستان گشت بنابرآن داعى صغير سلوك طريق فرار اختيار كرده از آمل برستمدار گريخت و حال آنكه در آن زمان اسپهبد هروسندان طوعا و كرها دست از تمشيت امور شهريارى بازداشته بود و اسپهبد شهريار بن جمشيد بن بندار بن شيرزاد در رويان سلطنت مىنمود و شهريار بخلاف تصور داعى صغير را گرفته بند نهاده و برى نزد على بن وهودان فرستاد و اين على بن وهودان در آن ملك نايب المقتدر باللّه عباسى بود بنابرآن داعى را در قلعهء الموت محبوس گردانيد اما مقارن آن حال على بن وهسودان بغدر بعضى از دشمنان كشته گشته داعى صغير از حبس نجات يافته بار ديگر